حكيم ابوالقاسم فردوسى
242
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آمدن جهن به پيام افراسياب روز ديگر چون خورشيد از دشت برآمد و چراغ زرّين خود را بر آسمان نهاد ، خروش بلندى از بارو برآمد كه شهريار ايران از آن انديشناك گشت . در همان هنگام چون در دژ را بگشودند ، آن راز پوشيده آشكار گشت . جهن به همراه ده سوار خردمند و با دانش و مايهدار بيآمد و به پيش دهليز سراپرده رفت و با آن نامداران بر پاى ايستاد . سالار بار كه چنين ديد ، به پيش شاه ايران آمد و گفت : جهن با ده سوار بيآمده است . شاهنشاه ايران كه چنين شنيد ، بر تخت پيلسته بنشست و آن تاج دلافروز را بر سر نهاد . آنگاه منوشان پهلوان بيآمد و جهن خرد يافته را به پيش شاه برد . چون جهن خردمند و جنگاور به پيش خسرو رسيد ، رخسارش از اشك ناپديد گشت و از ديدن او شگفت زده گشت و كلاه بزرگى از سر برگرفت . چون به نزديك تختش رسيد ، بر او آفرين كرد و او را نماز برد و گفت : اى شهريار نامور ، هميشه روزگار را به شادى بگذرانى ، سرزمين ما بر تو فرخنده باشد و دل و چشم بدخواه تو كَنده بادا . هميشه شاد و يزدان پرست زندگانى كنى و بر اين سرزمين ما نيز دستت گسترده باشد . اكنون اگر دل شاه شتاب نگيرد ، پيامى از افراسياب به او رسانم . چون شاه آن گفتار جهن را بشنيد ، بفرمود تا پيشگاه زرّينى را به زير آن مرد خردمند نهند . جهن بنشست و پيام پدر را ياد كرد و به شاه ايران گفت : بدان كه افراسياب با درد و مژگانى پر اشك بنشسته است . پس نخست از آن شاه سپاه توران كه داغ بر دل دارد ، درودى به شاه ايران مىرسانم . افراسياب مىگويد : يزدان را سپاسگزارم و به دو پناه مىبرم كه مىبينم فرزند ما به اين پايگاه رسيده است كه شهريارى كند و سپاه براند و بر اين گردش روزگار سوار گردد . از سوى پدر ، همهء پدرانش تا كى كواذ ، شاه بودهاند و از سوى مادر نيز نژادش به تور مىرسد . سرش از همهء شاهان گيتى برتر است و نام او بر تخت ، همچون تاجى است . دالمن پرّان در